گاهی وقتا

گاهی وقتا آدم دلش خیلی از همه چی می گیره

گاهی وقتا انگار همه چی برات سیاه میشه

نه سیاه مثل لباس شبای خوشگلی که می پوشیم تا جذاب تر بشیم

مثل دستمال گردگیری بعد از پاک کردن شیشه ی تلویزیون

وقتی تو این گاهی وقتا گیر می کنی انگار از درو دیوار هم برات بد بیاری می باره

اون موقعه است که هیچی نمی خوای به جز یه گودی گردن که سرت و بهش تکیه بدی

و بازو هایی که دورت قفل بشن

اما درست وقتی تو این گاهی وقتها گیر کردی می فهمی چقدر تنهایی

و چقدر تنهایی این موقعه ها سخته

گاهی وقتا فقط آرزوت اینه که یه آشنا ده دقیقه بشینه کنارت و فقط گوش بده بهت

اما انگاری همینم بهت حرومه

وقتی گیر این گاهی وقتایی تموم آشناهات اونقدر گرفتارن که خودت از توقعت خجالت می کشی

بر می گردی کنار تنهاییت میشینی

بعد یادت میاد وقتی آشناهات اسیر این گاهی وقتا بودن تو هم خیلی گرفتار بودی

اما هیچوقت فکر نکردی اول خودت مهمی

نگفتی خودم انقد مصیبت دارم که به بقیه نرسه

رفتی شنیدی پا به پا شون گریه کردی دلداری دادی و خودت تا مدتها پر از درد شدی از دردایی که شنیدی

.

گاهی وقتا دلت نازک میشه

گاهی وقتا هذیونات و می نویسی

گاهی وقتا این گاهی وقتا تمومی نداره

/ 34 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگار

گودی گردن که سرت و بهش تکیه بدی و بازو هایی که دورت قفل بشن و وای از روزی که دلت از همون گودی گردن پر باشه

فرناز

این گاهی وقت هایت برای من مدت هاست ... مدت هاست به دنبال گوش شنوایی م ./ چقدر خوبه که راحت می نویسی از حرف های دلت .

ترنم دلتنگی

«من هم مثل آدم های دیگر رنج کشیده ام و زخم خورده ام.نه بیشتر از آنها.اماهمیشه سعی کرده ام به قصه ی رنجشان گوش بدهم.همیشه در من پناهگاهی برای گریه پیدا کرده اند. اما هیچ وقت در آغوش من نخندیده اند.زمان شادی تشکرمیکنند.اما نخندیده اند.پشیمان نیستم. از این هم لذت برده ام. اما مگر من آرزوی گریه نداشته ام؟مگر من آغوشی برای گریه یا خنده نخواسته ام؟مگر من آرزونداشته ام که کسی نگرانم باشد؟»...از کتاب اندوه ماه آرش حجازی ادم وقتی دلش میگیره و از زور تنهایی میره دلتنگهای دیگرانو تو وبلاگشون میخونه تازه میفهمه چقدر از این گاهی وقتی ها برای همه هست...شاید فهمیدن همین موضوع کمک بکنه به تحمل همین گاهی وقتی ها!! « وسیع باش و تنها...و سر به زیر و سخت!»

احمد

بعضی وقتا تنهایی اونقدر سخت میشه که دوست داری یک سیگار بگیرونی و با پکهای عمیق تا ته تهش بکشی جوری که دود فیلترش رو هم تو فضای دهنت حس کنی... مگه دیوونگی چشه؟!

Marjan

سیب در دستهات گل انداخت سبز شد شاخه های زیتونها از تو روزی بهشت می سازند وارثان تبار مجنون ها هرچه لیلاست سهم تو از عشق! هر چه مجنون نصیب من از بغض راستی ! خوب من نمی گیرد دامنت را نفیر این خونها؟ دارد از چشمهات می افتد سیب کالی که قسمتش این شد : نه به حوا رسید بعد از تو، نه به جذب غریب قانون ها

مهشید

کجایی شیما جان؟ خیلی کم پیدایی!

مهشید

شیما جان عید90 رو پیشاپیش بهت تبریک میگم...

احسان

سلام به دوست خوبم!من بعد از چند وقت دوباره اومدم.یه آپ کوچولو کردم گفتم خبرت کنم..با سر زدنت خوشحالم کن..بای

peyman

سلام عزیزم" یه لحظه این نظریه رو بخون واقعا واقعا خیلی این مطلب قشنگ بود" این بهترین وبلاگ بود که تا امروز دیدم اگه میشه به وبلاگ من هم 1سری بزن عکسم هم تو وبلاگمه دوستادر شما ((پیمان))